على اكبر دهخدا

740

امثال و حكم ( فارسى )

بدانست بهرام كان بود زشت * به آب اندر افكنده‌شده خشك خشت . فردوسى . نظير : خشت بر آب زدن . رجوع به : آب بغربال پيمودن ، شود . خشت ماليدن . دعويهاى دروغ كردن . خشك ابرى كه بود زاب تهى * نايد از وى صفت آبدهى . جامى . رجوع به : ذات نايافته از هستى . . . ، شود . خشك جنبان ، خشك جنبانى . حركت يا كارى بيفايده . كم شنيديم چون تو لنبانى * تر فروشى و خشك جنبانى . سنائى . چون حدث كردى تو ناگه در نماز * گويدت سوى طهارت رو بتاز ور نرفتى خشك جنبان مىشوى * خود نمازت رفت بنشين اى غوى . مولوى . كاندر اين ره نماز روحانى * بهتر آيد كه خشك جنبانى . سنائى . تن گدازد نماز « 1 » بار خداى * خشك‌جنبان بود هميشه گداى . سنائى . خشم از آتش است به آب بنشانيد . ( اما عمل [ در علاج خشم ] آنست كه به زبان بگويد اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم و سنت آنست كه اگر بر پاى بود بنشيند و اگر نشسته بود پهلو بر زمين نهد و اگر بدين ساكن نشود به آب سرد طهارت كند كه رسول صلواة اللّه عليه گفت . . . ) از كيمياى سعادت . ان الغضب من الشيطان و ان الشيطان من النار و انما تطفأ النار بالماء فاذا غضب احدكم فليتطهر . حديث نبوى . خشم چون تيغ و حلم چون زره است * تو مهى زان گزين ز به كه به است . سنائى . رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود : خشم را در دل مدار ايرا كه خشم * زير دامن در بلا دارد دفين چون پشيمانى چنى از تخم خشم * خود مكار اين تخم و زو اين برمچين . ناصر خسرو . نظير : خشم چون تيغ و حلم چون زره است * تو مهى زان كزين ز به كه به است . سنائى . خشمگير سخن‌پذير نباشد . تمثل : تن گور توست خشم مگير از حديث من * زيرا كه خشمگير نباشد سخن‌پذير . ناصر خسرو . خشم و شهوت جمال حيوانست * علم و حكمت كمال انسان است . سنائى . خشم و شهوت مرد را احوال كند * ز استقامت روح را مبدل كند . مولوى . نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو ؟ حقيقت سرائى است آراسته * هوا و هوس گرد برخاسته

--> ( 1 ) نسخه بدل : نپذيرد نماز . . .